دلم می خواهد رها باشم. با انبوهی از مفاهیم روبرویم . هجوم کلماتی که معنا می خواهند. با تصویرهایی بی ثباتی همراهم که پیاپی در حال بدل شدن به چیزی نقیض خود هستند. همه چیز طغیان کرده اند. حتی احساس من نسبت به آدمها. همه نام شده اند. همه دور شده اند. همه گم شده اند و همه به طرز مهیبی حضور دارند، جرکت می کنند، با هم روبرو می شوند و به هم برخورد می کنند. دلم می خواد خالی باشم . یک نوزاد چقدر می تواند آرام باشد . هنوز چیزی خودش را به بودنش تحمیل نکرده است . هنوز درگیر انتخاب نشده است. هنوز اجبار را حس نکرده است. هنوز از بودن تصوری ندارد. او آرامش در غیاب را حس می کند. چیزی که الان می خواهم چیزی بر ضد من است. چیزی قدرتمند که مرا برگرداند. متعادلم کند؟ نه نه نه نه . تعادل نه. تعادل نیاز به حفظ شدن دارد. تعادل ترس است. تعادل یک تیرک مرکزی می خواهد و هزارن ریسمان. تعادل بی نیازی نیست. من گریز می خواهم. شکست مرزها. از خود گذر کردن. از خودیتی باورپذیر به سمت محالات ذهنی حرکت کردن. وابسته شده ام. وابسته به پذیرنده ها . وابسته به تایید. وابسته به رضایت فردی. من جسم شده ام. من دلباخته بقا شده ام. من تسلیم ماندگاری شده ام . من برای همسطح شدن به عمق کشیده شده ام. من در خودم به سایه ها چنگ زده ام . با وهم درآمیخته ام. از زایشهای متوالی به دنیای تقدمها بسنده کرده ام. می شود حضور داشت و نبود؟ چقدر توجیه باید شد؟ تا کجا باید جاذبه را تعریف کرد؟ من خاضع نیستم. سرکش هم نیستم. برهوت تعریف شماست. طبیعت تعریف شماست. رنگ، نور، نفس، انسانی اید. به شدت زمینی اند. چیزی فرامعنا در تلقینات وجود ندارد. یا من تمام بصری ام و محبوس حس یا تعریف ناشده. بی نهایت نیستم. بارها اضمحلال داشته ام. سقوط حد ندارد. سقوط و صعود مفاهیم نامتوازنی هستند. در گیرند. جابجا می شوند. نمادها تعیین کننده اند. همشکلها جذب هم می شوند اما در برابر همسان شدن مقاومت می کنند. یکی شدن ترسناک است. درآمیختن ترسناک است. احتمال بی نشان شدن وجود دارد و من از خودم متوقع ام. من بر حفاظت از خودم تاکید دارم. من اطرافم رو پر می کنم از مشخصه ها؛ تفاوتها و ایهام. ایهام برای درک منعطف بودن. فقط یک لحظه است. فرصت فکر کردن نیست. غریزه حرکت می کند. غریزه هدایت می کند. برای حفظ همه چیز مباح می شود و همیشه چیزی برای حفظ کردن وجود دارد. بی نیازی یک اشاره است. فرابشری است. ما تقدم و تاخر داریم . مفهومی به اسم فرصت خلق کرده ایم. بدون محدودیت، بدون ضبط و ربط شدن و بدون نظم نمی توانیم ادامه بدهیم. تصوری از خود رها نداریم. تصوری از زیستن بدون برخورد نداریم. با این همه دلم می خواهد رها باشم. به شدت نیاز به سازش با خود دارم.
گذاشتی انس بگیرم با همه آن چیزهایی که خواسته و نخواسته نشانم دادی یشان؛ جوجه های سربی، کفشهای قدیمی، فنجانهای گلدار و سازهای کوبه ای. عکسهای سیاه و سفید. تصویرهای مات رادیولوژی، پرندگان خشک شده. گذاشتی انس بگیرم با موسیقی آزاد، کلمات مدون، تعاریف ساده، مفاهیم خلق شده. گذاشتی انس بگیرم با خیالهای تکثیر شده . بحرانهای جدایی ناپذیر . هوسهای نامطمئن و لذتهای بدون ابهام. گذاشتی انس بگیرم با خردهای جنون آمیز . درکهای ستیزه گرا، انتظارات مسخ شده، چینشهای موازی. گذاشتی انس بگیرم با یکتایی خود و حواسی شناور و تضادهایی چندگانه و اغواهایی ناتمام. گذاشتی با تو، به هر چه غیر تو، انس بگیرم!
مست می شوم به معلق ماندن حروفی که روی سینه ام سرگشته راه می روند و به آه می مانند و تو می دانی عادت کرده ام اوج تو باشم و هرگز اجازه نداده ام شبم را اندازه کنی بجز اندکی که راهها همه کوتاه می شوند در سکوتی که فریادهایم را دنبال می کنند .
همیشه پاره ام می کنی . حق داری . هیچوقت روی قولم نبوده ام . همیشه برای برگشتنم دلیل آفریده ام . منتظر دعوتت نمانده ام . میان همه آن چیزهایی که نمی دانم و آموختنش یک مهارت در جریان است قهر کردن سختترین است و من آن شاگرد پنهانکاری که دلش را لای کتاب خط زده است . شروع که می کنی زندگی بخش بخش می شود و من در فصل مدارایش تکرار می شوم و در قصه تو به یک آدم بد می مانم . این هم مهم نیست . تو خوب باشی دیگر هیچ چیز مهم نیست .
مسافر اولین قدمش را که برداشت خاک راه زیر پایش لغزید . مسافر این را به فال نیک گرفت . سفر سخت همیشه چیزی در خود خواهد داشت . مسافر به دستهایش نگاه کرد . خطها از یک سر تا سر دیگر در هم پیچیده شده بودند . مسیرهای معین و او می دانست که می شود از مسیر معینی نرفت و به مقصد هم رسید . سالها بود که او راههای رفته را امتحان نمی کرد . این بار نیز مردد نبود . می دانست نامطمئن دیده شدن سنگ خواهد شد به دست همه تکفیرکنندگان . مسافر قدم دومش را روی زمینی گذاشت که فرو ریختنش تنها به اراده او ممکن بود و بس .
گاهی یک کتاب خوب می خوانیم و کتاب خوب همیشه آدم را به هیجان می آورد . بهار برایم کاموا بیاور ؛ یک اسم ساده برای قصه ای ست که ساده نیست . خانم مریم حسینیان راوی خوبی است . زبان را رمزی می کند . اندیشه خیال آمیزش را با همه حواس بشری محک می زند و یک طبیعت بی مرگ خلق می کند . کتاب کامل نیست . بی نقص نیست . یک تجربه است و برای خواندنش همین کافی است .
«نیستم اما همچنان در ذهن تو در حال زیستنم . گاهی خاطره ام . دیروزیم نمی خواهی . به امروزم می کشانی و برایم از رویاها می گویی . از یک وهم شیرین که در آن من و همه داشته هایت نزدیکترند . یک تکامل ساده را دنبال می کنی . همه جا پر می شود از رد قدمها . قدمها نام دارند و نامها حضور می خواهند . یک بسامد را تشدید کرده ای . خودت خوب می دانی که در پشت چشمهای بسته دنیا گرمتر است . این را همه سرمازده گانی می گویند که کنارت نشسته اند و رج به رج با تو می خوانند . این دست نوشته ها کتیبه می شود . ماندگاری می طلبد و تو مرا از یک سنگریزه بیرون می کشی . شانست را قسمت می کنی و روی برف سایبان می اندازی . می دانی که گاهی می شود ترسید و ترسها را به هیبت آدمیزاده ای بارور کرد . ورقها پاره می شوند . چندگانه می شوند و خانه های کبود روی خطهای سپید را می پوشانند . باز هم برف می بارد و یک دانه زیر دانه دیگر پنهان می شود . قصه روی همین پنهانکاری شکل می گیرد اما این هم قانع ات نمی کند . چیزی در اینجا محو شده است . نیست شده است و تو در آفرینشی مجدد گمش کرده ای . سایه راه به تاریکی می برد و سلام از مه بیرون می آید و توی شیشه های بخارگرفته بازتاب می یابد . اینجا صاحبخانه ای داشته . قید گذشته را می توان به حال هم آورد و باز پسش زد . این کار را کرده ای . با همه توهای مخاطب . با همان یازده قاب خاموش . کم می آوری . دنبال رویاندنی . بنفشه ها که به آب می آیند می دوی زیر باران . بهار همه چیز سبز می شود . روی پلکان چوبی دانه می پاشی و بالا می روی . به خاک معتقدی . به خاک شدن معتقدی . چیزی آن زیر همیشه می تپد . تپشی که با آن زاده شده ای . می نویسی تا از یاد نبری . دواتت را سلام پر می کند . سلام اثیری است . یک میانجی است . رابطی بی تکلم است اما برای تو کلمه می آورد . وقتی که هست آرامی . اطمینان خاطر داری . بخاطر تو از همه دوستداشتنیهایت محافظت می کند . سلام جزیی از طبیعت دست نیافته توست . تاییدی گیرا . به پیامبری خصوصی می ماند و تو می دانی که برای رسیدن نباید رد قدمهایش را گم کنی . هر جا که می روی سلام را با خودت همراه می بری . دلت نمی آید او را برای کسی تعریف کنی . خم می شوی . سر روی زانو می گذاری و همه آدمهای دنیا پوسته می اندازند گرد تو . دوباره گرم می شوی و گرما سر به راهت می کند . می دانی که گریز چاره نمی کند . یکی دو بار امتحانش کرده ای . یک گریز کوچک داشته ای و یک گریز بزرگ و هر دو بار این توئی که برای بازگشتن بار برداشته ای . یک شفقت بردبارانه در تو هست . عشق را آفتاب گیر کرده ای . دلت برای همه آن چیزهایی که بیرون مانده اند می سوزد . داخل هم چندان امن نیست . امن نیست چون ناشناخته هایی هستند که هنوز راه به تو نداده اند . تصورات جان یافته ات رخ نمایی پیشگوییهایی آنی است . هیچ دری بسته نیست . می خواهی این را به همه بگویی . هیچ فاصله ای حتمی نیست . این را می خواهی به خودت بگویی . از همان اول یک تداخل خلق می کنی و یک موازنه متوالی را شکل می دهی . می دانی مفهومی ژرف وجود دارد که برای رسیدن به آن باید از وابستگیها بگذری . تو نمی توانی . دل کندن ، از خود گسستن است . صدای رعد می پیچد و تو هشدار بیرون را به یک لذت بدل می کنی . همه چیز قانونمند شده اند . خشمت را رها می کنی . یک بند پاره می شود . پندارها تو را به یک بازپیدایی می برند . دنبال حقیقت نیستی . اینجا و اکنون را تعریف نمی کنی . یک وضعیت روحی خاص را بدون توجیه نشان می دهی . کمی کم سلیقگی است مرا کنار زدن اما روایت ساده ، زوال ذهن است . باید از این تناقض در خلا فکریمان عبور کنیم . ساده گرفته شدن از سوی خواننده به تو ربطی ندارد . به برداشتها معتقدی و همین راحتت می گذارد . انسجام که می یابی بچه ها فلسفه می شوند . بنیامین روشن بینی کهنسالانه ای می یابد . او در دایره مرگ و زندگی به دانستن می رسد . کودکانه زبان باز می کند . نشانه گذاری می کند . گنج باید پنهان بماند تا به وقتش . بنیامین مقاومت نمی کند . لجاجت کودکانه دارد اما پذیرنده خوبی نیز هست . می خواهید برایش خاطره بسازید ؛ کاری که ما با بیشتر زندگی خود می کنیم . ذخیره سازی برای آینده ای که از آن گذر کرده ایم . بنیامین لذت لحظه را می شناسد و واکنشهایی متفاوت دارد . در جایی که تو متوقف می شوی او موجودی فرابینش می شود . بنیامین به کودکی سلام می ماند . همه چیز قصه به یک ناخودآگاه راه یافته است . اشباحی که در تو رها شده اند ؛ شخصیتهای دیگرگونه از من تو اند . نمی خواهی یگانه بمانند . شکل عوض می کنند و باز به سراغت می آیند . مثل تردید می مانند . هستند ؟ نیستند ؟ نیستند ؟ هستند ؟ بیزار نیستی از هیچ کدامشان . شیفته هم نمی مانی و اینطور همه من ها در قصه ات زنده می مانند . اما این توی مخاطب ؛ بی نام مانده است تا جز به جز تعریفت کند . می خواهی کاملترین حضور را او داشته باشد و می خواهی تنها کسی باشد که در قصه تمام نشود . برای خلق یک فضای سیال از او بهانه می خواهی . تمایل او در تاثیرخواهیش از محیط تو را وارد این فضا می کند . خودت می گویی برهوت . همه نشانه های ملموس را حذف می کنی . تو ردپای خودت را داری . به این تو که می رسی قصه سراپا زنانه می شود . زنان بسیاری را دیده ام که در کلماتشان زندگی نمی کنند . آنها در قصه هایشان زن را هم خلق می کنند و تو میان این برهوت ، خودت مانده ای . سلیقه خودت را می شناسی . تا حد امکان تصویرسازی می کنی . روی سقفی که زیر پایت نشسته است هویتی دلخواه پدید می آوری . از همان اول ما را با اندک خویش آشنا می کنی . این تو باید باشد . در کنارش بزرگ می شوی . عمق می یابی . یک تفاوت اساسی است میان زنی که در قصه تنهاست و تو . گزندگی حضور او همه جا احساس می شود . تکرار می کند . تکرار می شود و همین تکرار بنیامین را به وحشت می اندازد چون او در تکرار شبانه های این زن ، تصویری معکوس نمی یابد . برای همین به دامان تو چنگ می زند و می خواهد که کاری تازه انجام دهی . مخاطب تا اینجا با تو راه آمده است . نیازی به پر کننده ای نیست . جداکننده اما در متن هنوز الزامی است . بخش انتزاعی قصه قوس برمی دارد . یک ناهمگونی پویا سر بلند می کند . از اینجاست که همه چیز شکسته می شود . حتی سلام هم سر جایش نیست . نسترن در عشقی یکطرفه بی اراده مانده است . او عروسکهای بافتنی اش را نذر می کند . باشد که از آن میانه یک پرنده جان بگیرد . نگار برایش یک استجابت کوتاه مدت است . می داند که پاک شده است . می آیی تا روابطی را شکل دهی . رابطه هایی که می توانستند نباشند . تو تا حد ممکن بیرنگشان می کنی اما از یک پس زمینه خالی رویگردانی . شهر هم به یک واحه می ماند . ساکنش نمی شوی . زیارت نسترن را کامل می کنی . یک پیوستگی درونی تو را از این تک ها دور می کند . همه چیز را استعاری می کنی تا مرگ قضاوت کند . فرسایشی در جریان است و تو در حال طغیانی . یک مقدمه طولانی را تمام می کنی . برای مفاهیم همنشین فرصت درآمیختن مهیا می کنی . توان پردازش ذهن مخاطب را باور نداری . مجاز را ساده می کنی . نمی گذاری خواننده خودش چمدان را باز کند . توانی را که تا اینجا ثابت کرده ای به شدت انکار می کنی . برای تمام کردن تقلا می کنی و تمام کردن را در تمام شدن می بینی . حس می کنی همه حرفهایت را گفته ای . حالا گنج خودت را داری و گنجشکی که لابلای شاخه ها منتظر نشسته است . جستجویت را آغاز کرده ای . هدفت را پیدا کرده ای و باقی چیزها را به تقدیر سپرده ای . جنگ تو با سرنوشت تمام شده است . دیگر تهدیدی وجود ندارد . فصل آخر اما ، زیرکانه نیست . از آن سو روایت شدن قصه دیگران است . به این تن درمی دهی و امضای آخر ، امضای تو نیست .»
همه روز را بغض کرده ام و سکوت درونم را سپرده ام به یک قطعه موسیقی پر از ضرباهنگ و صدایی که عاشقانه ترین کلمات را تکرار می کند . همه روز راگیج بوده ام . همه روز را خاموش بوده ام . همه روز درب اتاق را بسته ام که یعنی ورود ممنوع . که یعنی مهمان ناخوانده ای دارم به نام اشک . همه روز نشسته ام کنار مزاری که پهنایش از اینجاست تا نیمی از همه من . نمی شناختمش . نمی شناختمش . نمی شناختمش و این دارد مرا می کشد . گناه کمی نیست . آن هم از منی که هیچگاه حرفهای ناگفته اش را از یاد نمی بردم . دیر آمده بود . می گفت که ادعایی ندارد و همین برایم کافی بود تا آشنا بدانمش . از روزها پیش آمده بود . وقتی که من در دل یک افسانه زاده می شدم . مقصر که نیست . از کجا باید می دانست . از کجا باید می دانست که آن چشمان بومی را قاب کرده بودم میان کلماتی که امروز حذفشان کرده ام . از کجا باید می دانست که هر آدمی دنبال قصه خودش می گردد و من او را دوباره خلق کرده بودم تا بیرحمانه رهایش کنم . از کجا باید می دانست آدم وقتی یکی را می خواند حضورش را هم باور می کند . از کجا می دانست که سالهاست از همه این دنیا فقط چیزهایی را باور می کنم که خودم می خواهم . از کجا باید می دانست در دنیای مقابله ها آنقدر برایش کم گذاشته ام تا بی نیازتر از همه بماند . از کجا باید می دانست که منتخب نبود اما میان پس لرزه های دلم دوام آورده بود تا بنشیند به جان خیالی که ساده اش می دید . امروز قصه ام را حذف کردم . می شد نامش را به نامی دیگر بدل کرد اما همه حواسی را که لای هر جمله نشانده بودم چه ؟ شنیده هایم را ، دیده هایم را ، خوانده هایم را و همه آن جاده هایی که روی هیچ نقشه ای کشیده نشده بودند ؟ اینها را چه می کردم ؟ دیگر نمی شد او را در هیچ فصلی جا داد . حقیقت او تلخ بود یا می خواست که تلخ باشد . او را به او سپردم و حالا اینجاییم . میان ورقهایی سپید و چیزی را به خاطر نمی آورم . امروز می گذرد . فقط این تسلایم می دهد . امروز می گذرد . امروز می گذرد . امروز .....
همه خشمم را لای زمانی تو در تو می پیچم . نمی خواهم مثل خیلی چیزهای دیگر خفه اش کنم . نمی خواهم آنقدر بازی اش دهم تا تبدیل به یک دلتنگی شود . تو که نمی دانی آدم این روزها بین این همه ادعا چقدر جا می ماند . هر روز را دوره می کنم . مثل خواندن گذشته است . وقتی که بالا ایستاده ای و سیر نگاهت خیلی جاها را می بیند . بالاتر از خط افق و مرزهایی که موازی باورهایت کشیده ای و نمی دانی میان این چهارخانه های بسته چطور آدمها را جا داده ای . چقدر بی نشانه که در وسوسه بلندنظریها دور مانده اند و امروز انگشت اشاره ات به سوی من است . من ، متهم . من ، گناه تو . من ، شیطانی که چشم بسته تو را می برد . بگذار همه دنیا همصدایت باشند . در نهایت دلت آب می آورد . چشمه می جوشد و به استغاثه ای مرا از من دور می کند . تبرئه می شوم و تو ناگزیری از این من تازه ، که به وهم شبگردان می ماند . راهم می دهی . به خود راهم می دهی و در کسوت همه عشاق شایسته ام می نامی . ما دروغ تازه همیم ؛ مبتلایانی ابدی به هم !
گفتی: هزار بار تو را تکرار کرده ام و نمی دانستی این تسهیم چقدر بیرنگم می کند! دنیای من کجا ؛ خلوت تو کجا ...
برای صدا زدنت هیچ نامی آشنا نیست . برای صدا زدنت هیچ نامی کامل نیست . برای صدا زدنت به چیزی بیش از دانستن نیاز است . امروز یاد گرفتم که از دست دادن همیشه یک صورت ندارد و بدرقه نیز می تواند معنای دیگری بیابد ؛ وقتی که می روی و من دلم نمی خواد حتی برگردی و پشت سرت را هم نگاه کنی و تو می دانی که دلم پیشاپیش می دود و خاک می خورد و خونابه پس می دهد که برای اولین بار دلش می خواهد بهانه ای بیابد برای دل بریدن و جا ماندن و نمی یابد .
خوب به خاطر دارم . من تو را میان سه سالگیهایت پیدا کردم . وقتی که از همه این عالم و آدم به من نزدیکتر شدی . وقتی که همین عالم و آدم از نتوانستن گفته بودند و تو آمدی و برای اشکهایم دلیل شیرینی شدی که یک جمله کودکانه بزرگترین غم دنیا را با اشکی سرخوشانه همراه کردی . گفتی : گریه نکن من هستم . جمله ای که ساده رهایم کرد از اندوه گذشته و درد دیگر توان نداشت که این حفاظ ، به عشق تو ساخته شده بود . سالها بعد باز همین را گفتی . این بار گریه هایم تلختر بودند . برای رفتن که او را قوی می خواستم و نبود و تو باز هم ساده ترین کلمات را به کار بردی تا در همه این سالها فقط به انتظار تو بمانم .
هیچگاه نگفتیم خداحافظ . هر صبح که می رفتی صدای قدمهایت را گره می زدم به صدای نفسهای شبانه ات و منتظر لحظه ای می ماندم که بیایی و بگویی سلام و بنشینی کنارم حتی اگر هیچ خبری نبود . نمی پرسیدی چه خبر که می دانستی همه چیز را خودم خواهم گفت . فقط این اواخر ، این شش ماهه سخت ، که می خواستم میدانداری دیگری دورت نگاه دارد و نمی دانستم حالا که پاسخ همه دعاهایم را از خدا گرفته ام چرا این همه دلتنگم .
درد داشت . درد دارد . ذره ذره کم می کنی خودت را . ذره ذره دور می کنی دلت را و هر بار می میری و زنده می شوی . زخم می خوری و همچنان عاشقانه دل می بری . عاشقانه دل بریدن ؛ این را بلد نبودم . این را یاد گرفتم و چه سخت یاد گرفتم .
آنقدر بزرگی که نمی دانم تمامی تو را چگونه در این یک مشت روح سرد جا داده ام . نمی دانم . بخدا نمی دانم . این روزها دلخوشم به سرخوشی تو و سراپا دردم به اشتیاقی که دیگر پنهان می ماند و باور دارم دنیا راز بزرگش را آشکار کرده است ؛ با تو به همه این زندگی دل بسته بودم و بی تو فقط به تو دل می بندم . کاش آنقدر که می گویند آنقدر که شنیده ام آنقدر که برای دیگران معمولی جلوه می کند دور نشوی . با اینکه می دانی فاصله ات مهم نیست . هر وقت که سربرگردانی من یک قدم عقب تر از تو ایستاده ام و همیشه منتظر یک سلامم ؛ سلامی که بعد از آن بیواسطه نپرسی چه خبر ؟ اینجا هیچ وقت خبری نخواهد بود به جز وسیع شدن یک جای خالی که فقط با نگاه تو پر میشود و بس .
دوستت دارم . پیش از آمدنت دوستت داشته ام و بعد از رفتنم اگر همچنان حقیقتی باشد دوستت خواهم داشت .
برای راستهایی که باور نمی شوند کمی دروغ بگوییم . مگر همیشه باید اعتماد باشد . اصلا مگر می شود به چیزی خارج از خود باور داشت . همه چیز تغییر می کند . آدم هم خوب و بد می شود . حرف هم تابع زمان است و روی دایره هیجان قدم می زند . خوب معلوم است دیگر ، این رو و آن رو شدن دارد . بهتر است یاد بگیریم که اساس روابط نباید ارزشگذاری شوند . همه چیز را باید در خدمت خواست . ترقی با حاشیه نشینی و تعارف جور در نمی آید . آدم باید حالیش باشد که این انضباط نیست . ادب نیست . قانون نیست . بازار است دیگر ؛ نگاهت باید کاسبکارانه باشد . این تنها چیزی است که چک و چانه نیاز ندارد .
مگر می شود جایی ، میان حجم انبوهی از تخیل قدم زد و تو را ندید . مثل یک سایه در خلوتم سر بلند می کنی و من از چکیده های عطشناکیهایم راه می گشایم و تو شفاف می شوی . اشک ، دست می کشد بر شکست نور و تو غرقه در آن بازتاب دوباره منی . از عشق تا اندوه و از اندوه تا هوس و از هوس تا تنهایی و از تنهایی تا یگانگی ؛ باز این منم که در جستجوی بیخویشی خود به تو رسیده ام !
هر روز می شنویم که یکی رفته است و دیگری هم در فکر رفتن است . یک گوشه بهتر پیدا کرده اند که می شود کمی بیشتر تاب آورد . آخر این گوشه آشنا همه مخالف شده اند و مخالفها همه از دم سنگ پرانهایی کاربلدند . اینجا بازار ذهنها کساد است و همه هم کاسب زاده شده اند . رقابت همه را خفه می کند . تک ها سوزانده می شوند تا ریشه های مردابی خاک را هم بگیرند . او که می رود می داند صدایش این طرفها کمتر شنیده می شود اما دلخوش است که هنوز فرصت گفتن دارد . میان این همه گریزها ، مغلطه ها هم خط به خط آزاد می شوند و دیگر سخت است میان اینها درست و نادرست کردن . کمرنگ می مانیم در قلمهایشان و آدمی که نبیند تصور می کند و تصور طباق می خواهد و طباق محو می کند و آدمهای بیرنگ لکه هایی به سیاهی افسوس نقش می کنند و دیگر چیزی برای ماندن ساخته نمی شود و باز موقتها قدرت می گیرند و ...
شنیدی . خواندی . نوشتی و از این دست به آن دست و از آن دست به این دست سپردی . واگویه هایت کاغذی شدند و آن قدر تکرارشان کردی که تا عنوان را ببینی باقی را دانسته ای . توصیف تو ، سخت نبود !
شاید یک روز صبح چشم که باز می کنید و هنوز توی رختخوابید به این فکر کنید که چند روز گذشته را چقدر بد گذرانده اید و چیزی بدون هیچ نشانه و ردپایی همه لحظات با شما بوده و عذابتان داده است . شاید بی اختیار دست ببرید سمت تلفن همراهتان و با همان چشمان نیمه بیدار شروع کنید به خواندن مجدد پیامهایی که به هزار و یک دلیل هنوز نگهشان داشته اید و دلتان باز هم شور گلهای نسترن را بزند و آن صداهایی که توی دل شب می پیچند و به هیچ نمی مانند و شاید باز هم دلتان هوای خواندن کتابهایی بکند که آنها را دوباره به کتابخانه بازگردانده اید . شاید هم آرزو بکنید که بادی بوزد از جایی دور و پنجره را بهم بکوبد و بیرونتان بکشاند از توی قاب خاطراتتان تا مگر کمی رها بشوید از سعی در کامل کردن کابوسهایی که از یاد رفته اند اما هنوز حس می شوند . مثل گریز می ماند از وهم به حقیقت و از حقیقت به وهم و تو نمی دانی که براستی دنبال چه می گردی ؟ اصلا چیزی برای پیدا کردن هست ؟ باز سوالها می آید و سوالها جواب می خواهند و تو فقط می خواهی از یاد ببری . می شود آیا ؟!
